X
تبلیغات
پرواز برای کمال در مدرسه ی آرزوها

پرواز برای کمال در مدرسه ی آرزوها

معلمی در مدرسه ی آرزوها

شما می توانید این فیلم را از سایت آپارات دانلود کنید

راهنمایی


در سایت آپارات، قسمت آموزشی ، کلاس مرادی، را سرچ کنید


یا بر روی لینک زیر کلیک کنید

http://www.aparat.com/video/video/result?text=%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3+%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C&secfrdcodedvar=cbed9623fb3dc0df5b963ec0a24577e8c067cacc&btnSubmit=+&data[checkgetrequest]=true&frm-id=13967637575340ec6d0399f

[ یکشنبه 17 فروردین1393 ] [ 10:32 قبل از ظهر ] [ محمد علی مرادی ]

[ ]

ساخت دستگاه مزه سنج توسط دانش آموز پایه ششم طاها حاتمی و کسب مقام اول

در طرح پروژه جابربن حیان شهرستان بروجرد


تصویر درون برنامه‌ای 1

[ یکشنبه 31 فروردین1393 ] [ 10:28 بعد از ظهر ] [ محمد علی مرادی ]

[ ]


به این عکس نگاه کنید 

در بازی کالاف دیوتی قسمتی هست که سربازان آمریکایی وارد کشورهای اطراف خلیج فارس می شوند

در یکی از خیابانها به تابلویی که در عکس می بینید بر می خوریم که در این بازی به دروغ طراحی شده است


برچسب‌ها: خلیج فارس, بازی, کالاف دیوتی

[ جمعه 15 فروردین1393 ] [ 8:2 بعد از ظهر ] [ محمد علی مرادی ]

[ ]

1-  دوست دارم از همه خوراکی ها استفاده کنم   اما همه آنها قابل خوردن نیست

2- دوست دارم بادیگران و درجمع غذا بخورم اما طرزخوردن آنها وحشتناک و آزار دهنده است 

3- دوست دارم تک خوری نکم ولی هیچ کس به حق خودش قانع نیست

4- مهم نیست ما چه دوست داریم مهم اینست که باهم دوست داشته باشیم

در شرایط سخت تعداد چیزهایی که ما دوست داریم بسیار کم می شوند

[ پنجشنبه 14 فروردین1393 ] [ 3:42 بعد از ظهر ] [ محمد علی مرادی ]

[ ]


در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛
فریب می‌فروخت.
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...
هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.
بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.
بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.


شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد.
دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،
فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.
نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی!
آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اینها فرق می‌كنی.
تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.
اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و
او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد
كه لا به لای چیز‌های دیگر بود
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد.
بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!
فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.
عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌
بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم،
صدای قلبم را
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شكرانه ی قلبی كه پیدا شده بود.

[ پنجشنبه 14 فروردین1393 ] [ 3:32 بعد از ظهر ] [ محمد علی مرادی ]

[ ]


[ چهارشنبه 6 فروردین1393 ] [ 3:27 بعد از ظهر ] [ محمد علی مرادی ]

[ ]


تصویر درون برنامه‌ای 1

[ جمعه 1 فروردین1393 ] [ 2:4 قبل از ظهر ] [ محمد علی مرادی ]

[ ]